تبليغاتX
از ورای دلتنگی هایم
می نویسم تا باشم
امروز براي اولين بار در اين فصل سال پاييز همونجوري بود كه بايد باشد

صبح وارد كوچه شدم سوز دلنوازي صورتم را سوزن سوزن ميكرد باد برگها را به طرف من به حركت در مي آورد و   صداي خش خش برگها سكوت هر روزه صبح را شكسته بود سرويس مدرسه پسر همسايه با صداي شاد بچه ها پيدا شد تمام بچه ها از نم نم باران پاييزي كيفور بودن و من آرام آرام كوچه را طي ميكردم

هنوز باد باران برگ .. چقدر پاييز دلنواز است

راست است كه ميگويند فصل پاييز فصل عاشقان است

سوار سرويس شدم سر جاي خود نشستم و از گرماي مطبوغ سرويس لذت بردم مثل هميشه باران ترافيك با هم رسيده بودند داشتم فكر ميكردم چرا اين دو يار هميشگي هم شده اند كه ناگهان صداي زنگ موبايلم مرا به خود آورد

باز هم  پسر مهربون

عاشقانه هاي پاييز را در دلم زنده كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:35  توسط الهام  | 

حرمت اعتبار خود راهرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش رابه مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را

.از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد

.و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

.و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگري برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

.که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

.خط نازک همین فاصله است،برخیز و بی هراس خطر کن

.در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت

.دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که

هر چه بیشتر ارزانی داری

سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری

آسان تر از کف رود

.پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

.و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

.که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش.ترنم خوش لحظه ها جاریست

  nancye Simsپ.ن :

نانسی سیمس

برگردان: دکتر مهدی مقصودی

...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:37  توسط الهام  | 

ديروز با يكي از دوستام داشتيم راجب نوع نگاه به زندگي بحث ميكرديم من هميشه دوست دارم از زندگيم به بهترين شكل استفاده كنم تا دلم ميخواد تفريح كنم سفر برم كتاب بخرم لباس بخرم شام برم بيرون و فكر كنم شايد ديگه زنده نباشم پس بهتره از زندگيم به بهترين نحو استفاده كنم و قدر لحظاتم رو بدونم زياد به آينده فكر نكنم نه اينكه اصلا فكر نكنم نه يه كم بهش كمتر فكر ميكنم اينجوري راضي ترم دوستم هم با من موافق بود ولي ميگفت بايد بيشتر به آينده ات فكر كني برام جالب بود امروز كه ايميلم رو چك كردم اين متن را  برام فرستاده بودن خيلي به بحث ديروز ما نزديك بود بخونيدش شايد خيلي از شماها اصلا اينطوري به زندگي نگاه نكرديد ولي من خيلي وقتها بهش اين شكلي نگاه ميكنم

راستي شما چه شكلي نگاه مي كنيد؟

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

  ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

  روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

  ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

  من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

  کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

  هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

  ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

  حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:5  توسط الهام  | 

روزهایی که بوی پائیز می دهد حتی اگر خدا هم به نوازشم بیاید باز هم دلتنگم گرچه اين فصل فصل تولد عشق منو پسر مهربون هست ولي حس اضطراب و دلشوره شايد هم دلتنگي باهاشه درسته كه ما بهم رسيديم  ولي خيلي سخت

ده سال پيش يعني 1378/22/7 حدود ساعت چهار بعد از ظهر

جرقه عشق ما خورده شد و اين سر فصل تازه اي تو زندگي منه من اون موقع سني نداشتم و هميشه تو روياهام دنبال اسب سفيد و اين حرفها بودم ولي مني كه هيچ وقت دنيا به كامم نبود نميدونم چطور شد كه خدا اين هديه رو واسم فرستاد واقعا يه پسر كامل و خوب اينقدر مهربون بود كه تو عمرم فكرش رو نميكردم يه نفر اينقدر مهربون باشه كه با يه نگاه عاشقش بشم

الان درست حس و حال همون موقع ها رو دارم حس حرف زدنهاي يواشكي حس قرار مدارهاي يواشكي و حس قشنگ عاشقي

البته امسال اين روز مهم رو تو شمال بوديم و با يه كيك نارنجي و خوشگل جشن گرفتيم و اونجور كه دم خواست نتونستم به پسر مهربون بگم چقدر دوسش دارم و چقدر به خاطر همه چيز ازش ممنونم

            با تمام وجود دوست دارم عزيزم

    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:59  توسط الهام  | 

جاتون خالي يه پنج روزي رفته بوديم شمال آب و هوا خيلي دل بود همه چي خوب بود

ولي هميشه وقتي بر ميگردم اينقدر خسته هستم كه خدا مي دونه الان با اينكه ديشب خوب خوابيدم ولي انگار خستگي سفر هنوز در نيومده الانم حوصله ندارم دوست دارم فقط بخوابم همين

ميريم چرت ميزنيم تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:1  توسط الهام  | 

مي دوني الان من خيلي خوشبختم

چون سه تا كتاب تازه يه ليوان نسكافه داغ يك تيكه شكلات و يه هواي خوب پاييزي دلنواز و سكوت اتاق همه همه دست به دست من دادن تا خوشبختي را حس كنم

يك عاشقانه آرام

خداحافظ گاري كوپر

تجسم خلاق

اينها كتابهايي كه الان خريدم حالا موندم از كدوم شروع كنم فكر ميكنم يك عاشقانه آرام فضا را برام دل انگيز تر كنه

به اميد احساس خوشبختي واسه همه

احساس خوشبختي كردن اصلا سخت نيست فقط بايد چشمهاتون رو جور ديگه باز كنيد تا از همه چي لذت ببريد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:2  توسط الهام  | 

نمي دونم

چي بگم شايد اين سخت ترين پستي كه توي عمرم دارم مي نويسم و نمي تونم تمام احساسم رو تمام غمي كه تو وجودم هست بيان كنم

قشنگترين واژه عالم ((مادره)) و از دست دادنش سخت ترين عالمه ميدونم

دوست عزيزم كه مثل خواهرم دوسش دارم مامان نازنينش رو از دست داده

نمي دونم

بايد چكار كنم اصلا نميدونم چطوري بهش تسليت بگم اصلا نمي تونم چه طوري باهاش روبرو بشم

دوست داشتم قشنگترين پست عالم رو اينجا براش مينوشتم شايد خودم سبك بشم

و بدونه چقدر برام مهمه چقدر منم مثل خودش غم دارم چقدر دوست داشتم كنارش باشم منم باهاش گريه كنم

دوست دارم الان كنارش بودم و ميديد منم باهاش عذادار شدم

ولي صد حيف كه نمي خواد ما كنارش باشيم

نميدونم اصلا نميدونم چي بگم

واژه و كلمه كم آوردم فقط ميتونم با تمام وجود فرياد بزنم

                                                       معصومه عزيز متاسفم





پ.ن معصومه همون دوستمه كه تو بعضي پستها ازتون خواستم واسه سلامتي  مامانش دعا كنيد.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:13  توسط الهام  | 

امروز هم داشت مثل باقي روزها شروع ميشد كه وقتي از خانه خارج شدم توي كوچه ما كه هميشه سكوت است و گربه ناگهان متوجه شلوغي شدم واي امروز روز اول مهر است چند سالي است كه اول مهر فقط نماي شلوغي شهر و ترافيك را برايم مجسم ميكند ولي با صداي هم شاگردي سلام از راديو ياد دوران مدرسه ام افتادم روزهايي كه شيريني اش همراه با استرسي گس گريبانم را ميگرفت من هم مثل همه خاطراتي دارم از مدرسه هيچ وقت يادم نميرود كه روز اول مدرسه با پيراهن قهوه اي و روسري و جوراب سفيد راهي مدرسه شدم قشنگ يادم است تنها كسي كه مانتو تنش نبود من بودم اخر خياط از خدا بي خبر سرش شلوغ بوده مانتوي مرا آماده نكرده همه مرا مسخره ميكردند و مرا بهم نشان ميدادند اون روز كسي با من دوست نشد ولي از جايي كه خيلي شيرين و شيطون بودم زود خودم را  در دلشان جاي كردم 

به اميد موفقيت همه كلاس اولي ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:49  توسط الهام  | 

از دورترين فاصله ها

از عمق عميق ترين درياها

از بيكران آخرين كهكشانها

از سخت ترين جاده ها

گذشتم

من تنهاي تنها تو اين فاصله ها

من مواج مواج در اعماق درياها

از دورترين كهكشانها

با پاي پياده تو اين جاده ها

به دنبال تو بودم

تو را از دورترين فاصله ها

از عمق عميق ترين درياها

از آخر آخر كهكشانها

از سخت ترين جاده ها

پيدا كردم

و حالا تو در كنار مني

هميشه در كنار من بمان



پ.ن اينو واسه پسر مهربون گفتم البته مال موقعي كه تازه بعد از اين همه سختي بهم رسيديم


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:17  توسط الهام  | 

تو اين ماه حال و حوصله نوشتن رو نداشتم و ندارم شايد هم اتفاق خاصي نبوده كه بيام بنويسم فقط اينكه ماه رمضون بود اخر تنبلي ساعت نه ميومديم ساعت دو مي رفتيم اينش بد نبود ديگه اينكه خبر خاصي نبود جز اينكه واسه معصومه و سميه تولد گرفتيم چقدر مفصل بعدش هم كه ديگه دو تا ني ني تو گروهمون اضافه شدن اردلان و باران كه كلي باهاشون حال ميكنيم كه البته خيلي وقته نديديمشون و اينكه كلاس ميرم و ميام پسر مهربون هم حالش خوبه و سلام ميرسونه اميدوارم بازم بيام حرفي براي گفتن داشته باشم

باي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:9  توسط الهام  |