تبليغاتX
از ورای دلتنگی هایم
می نویسم تا باشم

سالگرد ازدواجمون مبارك

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:5  توسط الهام  | 

خالی ام از حرف

پُرم از دلتنگی

تشویش هجرت باران

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

آلوده ام به روزمرگی

دورم از عشق

بی میلم به گفتن یا نگفتن

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

این درد تا درد بعدی ..

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ... 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

کجاست آن در که به نور باز شود ..

کجاست باران

 کجاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:52  توسط الهام  | 

سال نود با تمام غم و غصه ها و شاديهايش بار سفر را بست و به امان خدا رفت

امسال سال نود و يك متفاوت تر از اين سالها با يه مهمون كوچولوي خوشگل شروع شد امسال با پرنسس  كوچولو سال را نو كرديم در حالي كه لحظه سال تحويل خانم خرابكاري فراوان كرده بودند منم داشتم گوه مي شستم كه سال تحويل شد (ديديد چقدر متفاوت)

هنوز روز اول به نيمه نرسيده كه يك دختري با تمام وجود كوبوند به پشت مگي عزيزمون كه حالي ازمون گرفته شد بدددد

بعد از ظهر هم پرنسس خانم تب كردند شب هم برديم بيمارستان دكتر و آزمايش كه خوشبختانه هيچ مشكل جدي نبود و بد بختانه تب كرد

و با كمال اعتماد به نفس پنج شنبه صبح با يه پرنسس تب دار غر غرو راهي سفر شديم بدو كه رفتيم شمال

پرنسس تو راه خيلي بد قلقي كرد يواش يواش از فرداش بهتر و بهتر تر شد شمال هم مثل هميشه عالي بهمون خوش گذشت با مامان و بابا و مژده رفته بوديم هتل كوشال اونجا هم خوب بود ازش راضي بوديم يواش يواش برگشتيم تهران عيد ديدني و اين حرفها اين هم از انشاي من در مورد تعطيلات خود را چگونه گذراندم

اميدوارم سال جديد پر باشه از اتفاقهاي خوب سلامتي آرامش جيب پر پول و احساس خوشبختي براي همه سالي كه همه به آرزوهاي بزرگشون برسن

به اميد آينده اي پر بار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 11:41  توسط الهام  | 

امسال تصميم گرفتم واسه خودم هم عيدي بخرم هم كادو تولد

حالا الان رفتم با اجازه بزرگترها واسه دل كوچولوي خودم عيدي خريدم

مي دونم يكي از چيزهايي كه منو خوشحال ميكنه كتاب هست

چهل سالگي

انسان در جستجوي معني

سووشون

ميرا

پرنده من

خيلي خوشحالم عيدم مبارك

ممنون كه واسه خودم عيدي خريدم

به اميد سالي پر از بركت سلامتي












+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 14:56  توسط الهام  | 

خداوندا

      از تو مي خواهم از تمام خطاهايم در گذري

و به آرزوهايم در جهت خوشبختي و سعادتمندي

جامه عمل بپوشاني

تو دنيايي كه هيچ كس به فكر كسي نيست همه دارن سر همو كلاه ميزارن هيچ كس چشم ديدن هم رو نداره

فقط خداست كه مي تونه يه كاري برامون بكنه

زود باش خدا وقت نداريم

نزديك عيد تا عيد يه كاري كن همه چي درست بشه

ممنونم خدا


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 10:33  توسط الهام  | 

من حدود دو هفته هست دارم ميام سر كار

بعد از شش و هفت ماه تو خونه بودن چه لذتي دارد سر كار بودن

حتي زور شنيدن

اميدوارم دوباره نوشتنم بياد

امروز صبح پسر مهربون باهام قهر كرده چون صبح صبحانه درستيد ولي من نخوردم بابا ديرم شده چرا متوجه نيستي



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط الهام  | 

اشتباه من اين بود ....
هر جا رنجيدم ، لبخند زدم ....
فكر كردند درد ندارد ، محكم تر زدند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:54  توسط الهام  | 

خوش بودن كه به همين سادگــــي نيست!
كلي ماجرا دارد...
بايد تو باشـــي و باران
روي مبل ِ كنار شومينه
جامهاي شـــــراب و سيگار پشتِ سيگار
گرماي دستــــهاي تو باشد
لبخندت...
و چشمان ِ من خيره به اين همه زيبايــي...
انگار خوش بودن به همين سادگي ست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:50  توسط الهام  | 

دلم گرفته

تو بعضی موفعیتها احساس می کنی چقدر تنهایی

یه موفعی مثل الان که پرنسس کوچولوت تو بفلت داره شیر میخوره بهش نگاه مبکنی دلت هری میریزه با خودت میگی نکنه اونم یه جایی که توقع نداری تنهات بزاره

نمی دونم شاید مادر پر توقعی هستم

اصلا من آدم پر توقعی هستم

نباید انتظار داشته باشم کسی پشتم باشه

مگه نه

باید قبول کنیم تو این دنیا به این بزرگی همه آدمها خیلی تنهان  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:59  توسط الهام  | 

سلام

بعد ار چند وقت نیومدن با دست پر اومدم

آره بالاخره نی نی به دنیا اومد البته در تاریخ ۵/۵/۹۰ روز تولد خاله مزده

به دنیا اومد و من مادر شدم چیزی که برام خیلی غیر باور بود و سخت

دختر ما خدایی خیلی حوشگله جدی میگما

حدود سه کیلو دویست شصت وزنش بود قدش هم نیم متراومد پاشو گذاشت وسط قلب منو پسر مهربون الام هم تو تخت پارکش کنار من خوابیده و صدای نفس هاش به زندگی مون رنگ و بوی خاصی داده

خدای مهربون بابت نی نی ممنون

راستی اسمش هم مانلیا ست

امیدوارم زنده ونامدار و پایدار باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:42  توسط الهام  |